![]() |
![]() |
|
| برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است. |
|
دیشب جرأت خوابیدن نداشتم خیلی جالبه بعد از اون همه خستگی که توی راه بودم حالا حساب کنید که
نتوونی بخوابی. ترس از این فکر خراب آخر واسم شد یه کابوس و شب هم حالم رو گرفت. توی خواب ، می دیدم که اکسیژن هم سهمیه بندی شده و هر روز داره قیمتش گرون می شه... این چند وقته هر روز که صبح بیدار شدم دیدم یه چیز جدید گرون شده و من در حسرت اینکه چرا دیروز ازش نخریدم...؟؟!! آخرین چیزی که تورم روی اون هم تأثیر گذاشت نرخ اتوبوسهای بخش خصوصی است که اگر چه به قول دوستان دیگه پنجاه تومن و صد تومن دردی از ما دوا نمی کنه اما همین یه قرون یه قرون داره فشار خودشون رو به حد اعلا می رسونه. می گن به مرگ می گیرن که به تب راضی بشه حساب ماست. یه زمانی با دویست تومن می رفتی یه کیلو گوجۀ خوب می گرفتی و حالا اگه گوجۀ هزار و دویست تومنی بگیری می گی گوجه ارزون گرفتم . خوب معلومه وقتی بشه کیلویی سه هزار تومن به هزار و دویست تومن رضایت می دیم. دیگه حتی بیچاره ها نمی تونن یه تخم مرغ و گوجه با نون سنگک بگیرن آخه وقتی نون دونه ای هزار و پانصد تومن باشه و گوجه به این قیمت خوب نباید هیچ چی بخوره دیگه. نمی دونم چرا خجالت می کشن راحت بگن بمیرید و اینقدر لقمه رو دور دهن می چرخونن. خوب خجالت نداره اینم یه خواستۀ کاملا ً به جا و منطقیه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 15:35 توسط مهدخت |
|
|
دنیای سختیه ...شایدم هم من این جوری فکر میکنم .هر چی که هست خیلی جالبه .
بعضی اوقات فکر میکنم اگه یکی که دوستش دارم من رو 5 دقیقه معطل کنه باهاش چه جوری برخورد کنم اما حالابه خاطر دیدن یه دوست دارم 4 ساعت نشستن توی اتوبوس و تکونهای تهوع آورش رو تحمل می کنم فقط دیدن یه دوست...!!! فکر میکنم این رسم زندگیه ما شده که تحمل کنیم به خاطر اون چیزی که می خوایم اما نمی دونیم به دستش میاریم یا نه...!!! انتظار کشیدن دیگه تقریباً داره با زندگی من آمیخته می شه مثلاً 3 روز بدون هیچ هدفی توی اطاق 12 متری به نام خوابگاه بمونی بلکه زودتر شنبه بشه و تو از این سر در گمی و بی کاری نجات پیدا کنی ... خیلی جالبه... هنوز باز جای شکر داره که می تونی توی این 12 متر جا از تخت خودت بری روی تخت دوستت تا زخم بستر نگیری... نمی تونم باور کنم که این من هستم یا دارم سعی می کنم که اینجوری باشم . به این راحتی تحمل کنم.شاید نتونم یه ساعت زیر آفتاب منتظر بودن رو تحمل کنم اما حالا دارم به سمت یه عشق میروم با سرعت 110 کیلومتر...!!! پ.ن: وقتی داشتم برمی گشتم خوونه خیلی راه برام طولانی اومد.به همین خاطر همه ی افکار بهم ریخته ی ذهنم رو نوشتم و حالا هم به اینجا انتقال دادم. پ.ن1: هنوزم نمی دونم دنیا چقدر سخته؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:16 توسط مهدخت |
|
jkmvسر سبزترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد گویند لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد سال نو با یه عالمه اتفاقات نو و غیر قابل پیش بینی داره خیلی زود می یاد سالی پر از آرامش و لبریز از عشق برای همه خواستاریم. سالی خالی از ناراحتی و ناملایمات روزگار و سختی. سالی پر از داشته ها حتی یک لقمه نان برای کسی که چشمهایش به در دوخته شده... خلاصه سالی مملو از هر آنچه که دوست داریم داشته باشیم. بهار نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 2:40 توسط مهدخت |
|
|
این چند روز به قدری کسل و ناراحت بودم که حوصله ی خودم هم نداشتم دیگه چه برسه بقیه!!!
امشب با تمام خستگی ها و ناراحتی هام یه مبارزه با خودم رو شروع کردم که می خوام ببینم چقدر ادامه می دم به خاطر همین هم دارم ثبتش می کنم که مجبور باشم تا پایان چیزی که منتظرش همستم ادامه بدمش... اما خوب دیدن خیلی از چیزها چند لحظه پیش هم باعث خوشحالی بیشترم شد. تازه از اینها بهتر حضور دو تا دوست خوب هست که با اینکه تا به حال ندیدمشون اما همش باهام در تماس هستن و شارژم می کنن... دو تا خواهر بزرگتر از خودم که با یکیشون نزدیک دو ساله هستم و با یکی دیگه نزدیک به 3 ماه...خلاصه توی همه ی نا امنی های بیرون از خوونه و نگرانی های اجتماعی و ناراحتی های خبری باید بگم که دارم خنده درمانی می کنم . شاید اینجوری زمان هم زودتر بگذره و ما هم به مرادمون برسیم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 2:39 توسط مهدخت |
|
|
ترس از ما جدا نمی شود
ما ترس را به خانه می بریم بعضی ها بعد از مرگشان قهرمان می شوند آنانکه درد را کاشتند افسوس بر جای نهادند تو هیچگاه بی بهانه گریسته ای؟ در خیابانها آدمها با نفرت راه می روند ترس توی صدای ما راه می رود گاهی روی سر انگشتان ما و گاهی پشت پلکهامان، می غلتد من چشمهایی را دیدم روی پیشانی از حدقه آن شرارت مرگ می جوشید ترس از ما جدا نمی شود ترس از ما جدا نمی شود ما ترس را به خانه می بریم... مهناز آذرنیا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 2:9 توسط مهدخت |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 3:15 توسط مهدخت |
|
|
نمی دونم این چند وقته اینقدر اتفاقهای جور وا جور افتاده که همگی بتونه حسابی ناراحتم کنن و روزی یه بار
واسه خودم دلم بسوزه.آخه دیگه گندش رو در اوردن با این همه گیر دادن به آدمها می خوان چی رو ثابت کنن؟می خوان بگن ما قدرت داریم؟ما زورگوییم؟ والله بدون این ها هم ما می دونیم که شما زور گویید و قدرت طلب...هر روز یه بهانه یه طرح جدید که نوید یه بدبختی رو برای ما به ارمغان می آره. داره حالم از این جمله به هم می خوره خانوم روسری ات رو بکش جلو...!!! خدا رو شکر هر چی از دین ندونم یه جمله خوب می دونم که لا اکراه فی الدین ... بابا خسته شدم . از هر چی رنگ سبز داره حالم بهم می خوره.حتی نمیدونم کسانی که می گن خانوم روسریت چه هویتی دارن ؟ وقعاً دارن؟؟ دیروز هم که با خووندن مطلب زهره درباره ی زنان حالم بهم خورد . تقصیر از خود ماست . عامل بدبختی من هستم که زن آفریده شدم. دلم می خواد بدونم اینایی که نشستن و واسه من تصمیم می گیرن مست هستن یا نه که اگر اهل باده نیستن سخت در اشتباه هستن عامل بد در تصمیم گیریهای ایشان همین وجود عقل (؟) است که مانع تصمیم گیری های درست می شه دیگه... خلاصه آقا جون خسته شدم از این زندگی و این همه نکبت که دارم توش دست و پا می زنم هی بیشتر فرو می رم. پ.ن:مثل اینکه حرفام خیلی تکراری بود اما کاش من بودی و می دونستی که من کجای این دنیا هستم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 2:38 توسط مهدخت |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 21:29 توسط مهدخت |
|
|
بانوی تقدیر! شولای در به دری ات کجاست؟ کدام تن تو را به انتظار است؟ در نهان آرمیده ای! در بستر زورقی بی سرنشین در هیاهوی زمان با نام بی روشنای انسان کوچ می کنی و از بلندای نیلگون رقم می زنی خطوط دلواپسی ها را معرفت نسیم ، می ماند کنار باغچه یاسها. مهناز آذرنیا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 21:11 توسط مهدخت |
|
|
عاشقتم عزیزم...
...منم همین طور این چند روزه که می رفتم خیابون روزی هزار بار این کلمه رو از هزار دختر و پسر نابالغ می شنیدم. خیلی جالب بود ، اینقدر توی رویای خودشون عاشق هم هستن که تحمل یه کم دوری از هم رو ندارن.اما اگه بهم بگن تو... دیگه جای گفتن نداره ؛ الله اعلم... قلبهای سرخ پشت ویترینها...ببین به نظرت کدوم رو واسه ... بخرم؟ آقا شکلات ولنتاین دارید؟ از چیزی که این روزا خیلی خوشم می یاد اینه که حداقل جوونها سعی می کنن این چند روز رو با هم مهربون باشن... به هم عشق بورزن حتی اگه شده دروغی...یه کم محبت هم بعضی وقتها خرج میکن که اونم اتفاقی میشه...خلاصه یه عالمه دروغ و راسته که می شنوی. روز عشاق هم واسه خودش عالمی داره ... درسته که ایرانی ها هزاران سال پیش یک همچین روزی رو جشن می گرفتن و الآن از یادشون رفته اما باز جای شکرش باقیه که عشق ورزیدن رو هنوز به یاد دارن. پس عاشق باشید و صادق ... ولنتاین مبارک. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 1:48 توسط مهدخت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم. و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|