![]() |
![]() |
|
| برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است. |
|
من ولی تمام استخوان بودنم ، لحظه های سادۀ سرودنم ، درد می کند . انحنای روح من ، شانه های خستۀ غرور من ، تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است . کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حسّ شاعرانه ام ، زخم خورده است . دردهای پوستی کجا ؟ درد دوستی کجا ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 1:5 توسط مهدخت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم. و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 |
|
RSS
|