![]() |
![]() |
|
| برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است. |
|
سيمين بهبهاني
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 دی1388ساعت 0:46 توسط مهدخت |
|
|
دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش دوباره می گویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیر اشک روان خویش اگر چه صد ساله مرده ام به گور خود خواهم ایستاد تا بر کنم قلب اهرمن به نعرۀ آن چنان خویش اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 12:17 توسط مهدخت |
|
|
نیست میشویم چرا که عالم نیستی لذتش بیشتر از هستی است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 0:27 توسط مهدخت |
|
|
امروز با اینکه سرما خوردم حداقل خوشحالم. هفتۀ پیش که آمدم خوونه نفهمیدم چه جوری گذشت، همش به
خووندن این تاریخ هخامنشیان گذشت و سمینارم هم خوب شد. حالا هم اومدم خوونه به تلافی هفتۀ پیش که خوونه نشین شده بودم برم و بگردم. امروز یه روزیه که می توونم بگم از زندگی راضیم . فعلاً غصه ای نیست که بخواد من رو از پا در بیاره دارم افکارم رو طبقه بندی می کنم و فکر می کنم که از زندگی چی می خوام. خواسته های دست نیافتنی رو دارم کنار می ذارم و با دید جدیدی به زندگی نگاه می کنم. وقتی تهران هستم هم دیگه خیلی افکار مزاحم رو توی ذهنم راه نمی دم و خودم رو با نوشتن سرگرم می کنم. وای امروز عالیه ... نفس می کشم هر چند که به خاطر سرما خوردگی با دهان اما چون همه هستن روز خوبیه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 14:51 توسط مهدخت |
|
|
روزمرگی هایم مثل تپیدن قلبم حیاتی شده ؛
اگر ثانیه ای تکرار نشود می میرم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مهر1387ساعت 2:20 توسط مهدخت |
|
|
برای عشق همیشگی ام
ای قلب محزون من ، دیدی که چگونه سودا رنگ شعر گرفت ؛ دیدی که جغرافیای فاصله را چگونه می توان با یک نگاه طی کرد نادیده گرفت ؛ دیدی که عشق یک اتفاق نیست یک قرار قبلی است مثل یک توافق ازلی از ازل بوده و تا ابد ادامه خواهد داشت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 3:4 توسط مهدخت |
|
|
من نگویم که به درد دل من گوش کنید
بهتر آنست که این قصّه فراموش کنید عاشقان را بگذارید بنالند همه مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید معینی کرمانشاهی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 2:20 توسط مهدخت |
|
|
امشب اصلا ً خوب نبودم . شب در نهایت بدی گذشت. به همۀ این بدی ها دیدن فیلم تجاوز به یک دختر دانشجو توسط معاونت دانشجویی زنجان دامن زد و حسابی حالم رو بد کرد. فکر می کنم مملکت اسلامی و این چیزها هم توش بعید نیست و شاید هم مجاز شمرده بشه اما در اون دانشگاهی رو که برای دیدن معاون دانشجویی اضطراب بگیری باید گِل گرفت و تخته کرد. کار ما به کجا کشیده که کسی که می خواد جلوی فحشا رو بگیره خودش در خفا ترویج دهندشه. خلاصه ما که حال خوبی نداریم و در انتظار نشسته ایم که بلکه منجی ما هم برسه که بلکه برای رفتن پیش یه مرد از دو روز قبلش دلهره نداشته باشیم و یه بار هم شده محض دل خوشی، ما راحت بریم... می دونم من که نمی بینم کاش حداقل نسل بعد از ما این رو ببینن... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:58 توسط مهدخت |
|
![]() غروب زیبای خورشید در روستای کوچک برج ![]() خانۀ کوچک یک روستایی ![]() و ریلهای قطاری که هر بار عبورش خانه های اهل آبادی را به لرزه وا می دارد ![]() این هم مقبرۀ جدّ عزیزم در قریۀ برج این چند روزی که گذشت هر چند
فرصت نکردم درس بخوونم اما خوب به جاش حسابی تفریح کردم و به عذاب مقبرۀ جدّم و پدر جدّم و پدر
بزرگ جدّم هم دیدم ؛ برام خیلی جالب بود. ایشون هر کس شبی ز وصل تو محروم می
شود تا صبح روز حشر شبش شوم می شود حاشا که از تو سرّ تو مکتوم می شود دارد هر آنکه عشق تو معلوم می شود کاین نکته
از جفا ی تو مفهوم می شود با محنت
عشق لازم و ملزوم می شود ندهد اگر
که جایزه مذموم می شود حاشا که
بر مشیت ِ مختوم می شود آنرا که
ذکر لب حی قیوم می شود گاه از
شجاعت است که مظلوم می شود سنگ ار چه
نرم گشت نه چون موم می شود مژده سوی عراق فدایی به صبحگاه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 23:21 توسط مهدخت |
|
|
دیشب جرأت خوابیدن نداشتم خیلی جالبه بعد از اون همه خستگی که توی راه بودم حالا حساب کنید که
نتوونی بخوابی. ترس از این فکر خراب آخر واسم شد یه کابوس و شب هم حالم رو گرفت. توی خواب ، می دیدم که اکسیژن هم سهمیه بندی شده و هر روز داره قیمتش گرون می شه... این چند وقته هر روز که صبح بیدار شدم دیدم یه چیز جدید گرون شده و من در حسرت اینکه چرا دیروز ازش نخریدم...؟؟!! آخرین چیزی که تورم روی اون هم تأثیر گذاشت نرخ اتوبوسهای بخش خصوصی است که اگر چه به قول دوستان دیگه پنجاه تومن و صد تومن دردی از ما دوا نمی کنه اما همین یه قرون یه قرون داره فشار خودشون رو به حد اعلا می رسونه. می گن به مرگ می گیرن که به تب راضی بشه حساب ماست. یه زمانی با دویست تومن می رفتی یه کیلو گوجۀ خوب می گرفتی و حالا اگه گوجۀ هزار و دویست تومنی بگیری می گی گوجه ارزون گرفتم . خوب معلومه وقتی بشه کیلویی سه هزار تومن به هزار و دویست تومن رضایت می دیم. دیگه حتی بیچاره ها نمی تونن یه تخم مرغ و گوجه با نون سنگک بگیرن آخه وقتی نون دونه ای هزار و پانصد تومن باشه و گوجه به این قیمت خوب نباید هیچ چی بخوره دیگه. نمی دونم چرا خجالت می کشن راحت بگن بمیرید و اینقدر لقمه رو دور دهن می چرخونن. خوب خجالت نداره اینم یه خواستۀ کاملا ً به جا و منطقیه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 15:35 توسط مهدخت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم. و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما... |
|
RSS
|