تبليغاتX
دلواپسی های من
برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است.
 
 
  با کوله باری از عشق و امید بر میگردم.
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 2:0  توسط مهدخت | 
 
فردا دارم بر می گردم برای شروع یه ترم جدید!! با یه حوادثی که نمی دونم کِی و چه جوری و توسط کی
 
می خواد پیش بیاد. خیلی سخته. دوری از خونه ای که همش مهر و محبت پدر و مادر ِ خیلی سخته؛
 
اونم تو یه جایی مثل تهران ، مشکلات و سردرگمی های تهران ، دشواره . تازه داشتم به آرامش
 
خوشایندی می رسیدم که تموم شد.عمرش خیلی کوتاه بود. به اندازۀ یک پلک زدن، شاید هم کوتاهتر.
 
فردا ۱۰ صبح بلیط دارم . برای نا کجا آباد !!
 
می دونم شاید مسخره بیاد اما شاید به خاطر اینکه زیادی عزیز کرده بودم . هر چی ... مهم الآنه که دلم
 
خیلی گرفته. می دونم که کمتر از ۲ هفته دیگه بر می گردم ؛ اما همین ۲ هفته هم خودش برای من
 
کلّیه... دلم برای دل بزرگ بابام، صورت پر مهر مامانم خیلی سریع تنگ میشه...
 
همۀ اینها به کنار میام تو دانشگاهی که چه عرض کنم. پر شده از کینۀ بچه ها . پر شده از ناملایمتی ها.
 
پر از حکم، پر از نگرانی، پر از جای خالیه خیلی ها...
 
نمی دونم چه جوری اما باید بگذره... توی این مدت دلم برای همۀ دوستای خوبم که میامدن و بهم سر
 
میزدن کوچولو میشه، برای خونه های کوچکشون هم تنگ می شه.همیشه دوستای خوب می مونن.
 
دیر به دیر میام اما میام.حتماً میام.
 
 
                           
   و این جهان پر از صدای حرکتِ
 
                         پاهای مردمیست که همچنانکه
 
                                                    تو رامی بوسند در ذهن خود
 
                      طناب دار تو را می بافند.
 
         
                             و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد...
 
                                                                         
                                                                                         فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:35  توسط مهدخت | 
میان گرفتاریهای هر روزه یه لبخند لازمه. یه مهربونی ؛یه عشق و امید.شعری از فریدون مشیری تقدیم
 
همۀ کسانیکه عاشقند و به امید زندگی می کنند و همین طور به دوست و همراه خودم...
 
 
                                 (( نگاه تو...))
 
کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؛
 
آه وقتیکه تو لبخند نگاهت را می تابانی،
 
بال مژگان بلندت را می خوابانی،
 
آه وقتیکه تو چشمانت،
 
                              آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنۀ جان سوخته می گردانی ؛
 
موج موسیقی عشق از دلم می گذرد،
 
روی گلرنگ شراب در تنم می گردد ؛
 
دست ویرانگر شوق پرپرم می کند
 
                                             ای غنچۀ رنگین پرپر.
 
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد،
 
برگ خشکیدۀ ایمان را در پنجۀ باد ،
 
                                             نور پنهانی بخشش را در چشمۀ مهر ،
 
                                             اهتراز ابدیت را می بینم.
 
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست ؛
 
اهتراز ابدیت را یارای تماشایم نیست ؛
 
کاش می گفتی چیست ،
 
          
                                                        آنچه از چشم تو تا عمق وجودم
 
                                                         جاریست...
 
                                               
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:35  توسط مهدخت | 
 
شب گذشته در مورد سختی ها و مشکلات هر زندگی و هر خانواده صحبت می کردیم. نمیدونم شما
 
هم به زندگی قبل از این اعتقاد دارید یا نه اما من به این مسأله معتقدم. معتقدم که همۀ ما خودمون
 
این زندگی رو انتخاب کردیم و کسانیکه حاضر شدن به این دنیای زشتی ها و زیبایی ها پا بذارن روح
 
بزرگی دارن. آدما با توجه به ظرفیتشون خودشون مشکلاتشون رو انتخاب میکنن.
 
روحهای بزرگ آدمهای صبوری هستن. آدمهای با گذشت. همش در حال سختی کشیدن و امتحان شدن
 
هستن. آدمهای راحت طلب افراد ترسویی هستن که از روبرو شدن می ترسن.روحهای ضعیف...؟؟
 
حالا حساب کنید یه نفر قاتل یا جانی می شه. نمی توونم در مورد روحهای اونا قضاوت کنم اما گمان
 
می کنم خیلی باید از خود گذشتگی داشته باشن که حاضر به تحمل این همه سختی و نفرین و قانون
 
های سخت هستن.
 
حال فرشتگان رو در نظر می یارم که همش در حال سپاس خدا و چشیدن زیبایی های زندگی و درود
 
بنده های خداوند هستن در میان این همه فرشته، باید دید که شیطان چه جرأتی داشته که همۀ اینها
 
رو رها کرده و به نفرینها و لعنتهای خلق خریده.
 
راستی شیطان روح بزرگی داری...؟!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 23:55  توسط مهدخت | 
از دوشنبۀ گذشته بنا به اصرار خانواده عازم سفری به شمال کشور شدیم. غافل از اینکه هدف این سفر
 
رو نمی دونستم. به همراه یکی از خاله هام به آمل و شهرهای اطراف رفتیم.فقط رطوبت زیاد هوا کمی
 
اذیت کرد،و گرنه هیچ چیز نمی توونست آرامش رو بهم بزنه. البته گاه گاهی هم افکار سمج و مزاحم به
 
سراغم می آمدن که با شوخی های اطرافیان بهتر می شدم.
 
دو روز اول به خوبی گذشت. از روز سوم مامانم شروع کرد در مورد دانشجویان زندانی بی گناه صحبت
 
کردن، از کسانیکه ممنوع الورود شدن یا تعلیقی خوردن و...
 
بعدش کم کم بحث ها در مورد سرنوشت جوونهای بی گناه بالا گرفت. درهای نصایح به روی بنده گشوده
 
شد. از نگرانی های خودشون گفتن، از محیط کثیف و خراب، از اینکه به هیچ کس رحم نمی شه و ...
 
صحبتهای خالۀ من بسیار اثر گذار و بیانش هم شیواست.فهمیدم که مامانم به خاطر نگرانی هاش از
 
ایشون خواسته که من رو نصیحت کنه. از شکنجه ها و ناراحتی ها ، خلاصه از همۀ مشکلات فعالیت
 
و جنبشهای دانشجویی برای من گفت. آخه خودش هم جز دانشجویانی بود که به انقلاب فرهنگی
 
خورده بود و بعد از ۱۸ سال دوباره به خاطر علاقه ای که داشت درسش رو ادامه داد.
 
نگاههای نگران مادرم و چشمهای پرسشگرانۀ پدرم هنوز جلوی چشمام نقش بسته.نمی دونم چی باید
 
میگفتم و چه جوری خیالشون رو راحت می کردم اما باید بگم نتوونستم این کار رو به نحو احسن انجام
 
بدم.
 
دیشب که از سفر برگشتم اولین کاری که کردم به وبلاگ همۀ دوستان سر زدم. هر کدوم یه حرفی
 
داشتن. داشتم وبلاگ یکی از بچه ها رو می خووندم که مادرم وارد اتاق شد و با همان چشمان نافذش
 
گفت مگه قرار نبود سراغ این خبرها نری؟
 
نمی دونستم چی بگم.اما قول دادم که فقط یه شنونده واسه حرفهای دوستانم باشم؛ اما یکی بگه مگه
 
می شه ؟ سکوت تو این روزگار جایز هست یا خیر؟ به هر حال این بار هم با یه لبخند به مادرم اطمینان
 
دادم که هیچ اتفاقی نمی افته!!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 17:13  توسط مهدخت | 
  
    زن در کشاکش سنت و تجدد
 
 
چند روزه که دربارۀ زن و اسلام و نقشش فکر می کردم و کتاب هم تقریباً خووندم. خیلی جالب بود در این
 
میان دیروز هم تکرار میز گردی با شما از صدای امریکا هم در مورد زنان ایران صحبت می کرد که من
 
تونستم نصفی از برنامه رو ببینم.
 
دربارۀ حقوق زن در ایران که متأسفانه با وجود این که زن امروز به پیشرفتهای چشم گیری رسیده اما
 
هنوز جایگاه اجتماعی خود رو بدست نیاورده؛ هنوز با مردانی که از نظر فهم و درک انسانی بسیار پایین
 
هستند سازگاری می کند. زن ایرانی با وجود اینکه بسیاری از سکو های برتری را به خود اختصاص داده 
 
اما تا سن قانونی تحت کنترل پدر و بعد از پدر باید با اجازۀ همسر خود برای انجام هر کاری اقدام نماید.
 
زن ایرانی باید در همه چیز اجبار داشته باشد: حجاب، نماز، ازدواج، و حتی برای انتخاب دین...!!
 
در اسلام پیامبر خدا جنس مذکر است ، امامان همه مذکر هستند ، پیشوایان دین همه مذکر هستند ،
 
ولی فقیه مذکر هستند و حتی وعدۀ حوریان بهشتی برای جنس مذکر در قرآن داده شده است .
 
این در صورتی است که برای زنان وعدۀ قلمان های بهشتی داده شده است که معنی قلمان پسرهای
 
 ۱۴ یا ۱۵ ساله ای است که هیچ گاه بالغ نمی شوند!!!
 
زن در اسلام و نیز در ایران هیچ گاه اجازۀ قضاوت نیز ندارد. این در صورتی است که همین مردان از شکم
 
مادرانی زحمت کش زاده می شوند و از شیرۀ جان آنها نیز تغذیه می کنند.
 
زنان ایرانی علی رغم مشکلات و سختی ها  و خستگی های روحی فرزندانی را تربیت می کنند که در
 
حداقل کمی بر دردشان مرهم باشند که در آخر مردانی می شوند که رای به سنگسار یک مادر میدهند.
 
آری این حکمی است که برای همۀ زنان ایرانی صادر شده و همه محکوم هستند.
 
درسته این اسلام خیلی حق و حقوق برای مسلمین در نظر گرفته اما به شرطی که درست اجرا بشه و
 
یکی بیاد روشن کنه که اسلام واقعی کدومه؟
 
به هر صورت اگه به ضرر ما رای میده اما برای آقایان و جنس مذکر خوب بوده. به قول معروف اگه برا ما آب
 
نداشت...
 
نمی دونم اما الآن با این وضع حاکم و این خفقان جامعه از همیشه خسته تر و بد بین تر هستم. اما
 
میدونم که این وضع هم همیشگی نیست.
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 15:9  توسط مهدخت | 
راستش رو بخواهید تصمیم نداشتم تا دو سه روز دیگه بنویسم. فکر می کردم موضوع هام تکراری شدن.
 
البته همین جوری هم بود.خوب روزای تکراری، اتفاقات تکراری، نوشتنهای ما رو هم تکراری می کنه.
 
امروز برای مراسم هفتم یکی از بستگان روانۀ بهشت زهرا شدیم. (خدا براتون غم نیاره.)قطه ای که این
 
عزیز مرحوم خاک شده بود در کنار قطعۀ مجاهدین شهر مون بود. من این همه بهشت زهرا می رم اما تا
 
حالا این قطعه رو ندیده بودم.بالای هر مزاری یک سنگ کوچک فقط به عنوان اسمشون می شد اونجا
 
دید. اسفناک بود. خیلی بد تر از اونچه که فکر کنید. به مرده هاشون هم رحم نمی کنن. خانواده هاشون
 
حق گذاشتن سنگ برای عزیزان از دست رفتشون نداشتن.
 
یعنی اختیار یک جسم بی جان هم ندارن!!بغض گلوم رو گرفت. چشمهای همراهم نمناک شد. شاید
 
خاطره ای براش زنده شده بود. اما اگه سنگ قبر نداشتن جاش پر شده بود از سبزه وچمن.
 
برام خیلی سنگین تموم شد. یاد یه بیانیه ای افتادم که زمان جشنهای بهمن ماه خیلی میذارنش.((این
 
محمدرضا پهلوی بود که قبرستانها رو آباد کرد و...))آره خیلی هم آباد کرده...
 
من اگر چه سنی ندارم اما این رو خوب می دونم تو هر دوره ای حرف حق زدن یعنی سکوت ابدی...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 22:54  توسط مهدخت | 
 
از زمزمه های باد بر گوش کودکان گرسنه چه خبر؟
 
از ترس و وحشت شبانۀ زن همسایه چه خبر؟
 
از شبگردی های دلهای پریشان و هیاهو ها چه خبر؟
 
از ستاره، از سپیدی، از سحر از روشنایی چه خبر؟
 
از وعده های عمل نشده، از قولهای وفا نشده خبری آوردی؟
 
آیا صداقت هنوزم خُفتَست؟
 
از صبوری، از نجابت، از امید و مهربانی یک خبر گو....!!!
 
از زاغه نشینان و فقیری، از رنج یک مرد شکست خورده از روزگار چه خبر؟
 
چه سؤالی؟؟؟
 
چه سؤالی!!!
 
اینجا همه خوابند به جز رفتگر دردمند این کوچه که تا صبح صدای پایش در گوشهایم
 
طنین انداز است.
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:47  توسط مهدخت | 
 
بچه های دانشگاه علامه طباطبایی کمیته ای برای دفاع از حق
 
تحصیل تشکیل دادن که به   اینجا   سر بزنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:9  توسط مهدخت | 
 
جای تو همیشه کنارم خالیه ، اون لحظه که ساعت آخرین ضربه رو میزنه و به من هشدار می ده که
 
وقتت تموم شده ، اون زمانیکه زندگی رو بی هدف می گذرونم ، اون لحظه ای که برای نفس کشیدن
 
دلیلی ندارم ، شاید یه جورایی همۀ امید زندگیم بودی اما حالا زندگیم خالیه خالیه...
 
خیلی وقت می شه که رفتی ، موقع رفتنت آسمون صاف ِ صاف بود و شب هم آرامتر از همیشه و هیچ
 
کسی با من همدردی نکرد و حالا تو ، تنها رویای شبهای من شدی.
 
         
(امشب باز با رویای بودن تو در کنارم از خواب بیدار شدم و ناچار مشغول نوشتن شدم...)
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 2:15  توسط مهدخت | 
     آسمان می گرید
 
     ماه می رقصد
 
     شب مانده در حیران
 
     نور نقره رنگ ماهتاب را چه کند؟
 
     بغض آسمان را چه کند؟
 
     آسمان غمگین است ؛
 
     ماه از رقص خودش شرمگین است ؛
 
     شب از بودن خود دل چرکین؛
 
     و صدای شُرشُر ِ باران با صدای غم من همخوان است.
 
     آسمان می غرّد ،
 
     ماه می ترسد ،
 
     شب می لرزد ،
 
     و غمهای من متورم می شود.
 
     روز می آید ؛
 
     ماه می خوابد ؛
 
     آسمان بی تاب میشود.
 
     ...
 
     امّا خورشید با من ِ خسته چه کرده؟
 
     غمهایم را داغ ،
 
     دلم را بی رمق ، بی تاب ،
 
     و بالهای خستۀ آرزو را خواب کرده... .
 
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 20:46  توسط مهدخت | 
 
دارم می شکنم
 
                              مثل غرورم که شکسته شد و حسرتش بر جای ماند
 
دارم می شکنم
 
                              زیر این بار مصیبتهای هر روزه
 
                              زیر این اندوه بی پایان
 
                               زیر این چرخ روز ِ گار
 
دارم می پوسم
 
مثل دندان کرم خودۀ عقلم
 
مثل پلاسیده شدن سیب گاز خورده
 
و مثل تنهایی وحشت آلود
 
دارم می میرم
 
                              نفسهایم به شماره افتاده
 
                             گلویم خِر خِر می کند
 
و قلبم...
 
آه قلبم...
 
                            هنوز از تپش نایستاده
 
                           هنوز تیک تاک می کند.
 
شکستن ، پلاسیده شدن ، پوسیدن
 
و سر انجام قلبم هم از تپش خواهد ایستاد
 
مرگ فرا خواهد رسید
 
                           شاید در همین لحظه...
 
+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 21:35  توسط مهدخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم.
و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما...

نوشته های پیشین
خرداد 1388
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
تو را دوست می دارم
تشنج دانشجویی تغییر می کند
اینجا تنی به فروش می رسد...
جای خالی
شعر عاشقانه
خداحافظ تابستان
نگاه تو
روح بزرگ شیطان...!!!
سفربه ناکجا آباد...
زن در کشاکش سنت و تجدد
قبرهای بی نشان
چه خبر؟
مرگ در همین لحظه
خانمها با کارفرما مهربون باشید...!!
عشق و آزادی تبعید شدن...
ستاره ی من
کودکان خیابان
آمدن تو...
ویرانه وطن
یک تب
سر دردهای من
هرگز مگر هرگز
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
جمعه که خون می چکد
پیوندها
از زندگی(دکتر احمدنیا)
ایران ب ب ب
رویش
یاغی(زهره)
رنگ فریاد
قلندر نامه(سلیمان محمدی)
نگاشت(عسل)
ثلث اول (مهدی جلیلی)
نگاه فرداها(علی عسگری)
شب سیاه (نرگس و امیر)
ساعت صفر
حرفهایی روی دیوار(ریحانه)
کمیته دفاع از حق تحصیل(دانشجویان علامه)
نگر خواهی(مجید)
تولدی دوباره(مژگان)
مه(همایون)
رویای توپچی(امیر یعقوبعلی)
کاش فریاد نگاهم را می شنیدی
برنیامد از تمنای لبت کامم(شایان ربیعی)
من ؛ تو ؛ ما(سعید)
علامه بلاگ
جهان دیگری هم ممکن است(شیما)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM