![]() |
![]() |
|
| برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است. |
|
هوا که حسابی ابریه و دلگیر.نمی دونم چرا هیچ وقت از هوای سرد و ابری خوشم نیامده؟؟!! حس خوبی ندارم.دو سه روزه که کاملاْ به هم ریخته ام و این هوا هم داره به حال و احوال خرابم دامن می زنه. بعضی اوقات آدم ناغافل به یه نقطه ای میرسه که هیچ چیزی نمی تونه نجاتش بده.فقط نیازه که نقطه ی امیدی هنوز زنده باشه و به آدم روحیه بده. اما دارم به بودن این نقطه هم شک می کنم. دوری از خونه هر چی ازم گرفت اما یه سری چیزهارو به من داد که با دنیا عوض نمی کنم . یکی از اونها صبوری .نمی دونم خوبه یا بد اما در برابر این همه اتفاقاتی که این چند وقت افتاده برای خودم هم عجیبه که چقدر مقاومت کردم. از خنده های دروغکی هم خسته شدم.خنده هایی که همه می گن چه دختر شادی و... نمی تونی بفهمی اما دلم گرفته خیلی هم دلم گرفته.بعضی اوقات می گم خوش به حال ابرها که اینقدر راحت می بارن و خالی می شن. اما باید مقاوم باشیم و باریدن چشمامون رو کسی نبینه:-( اما خوب می دونم الان که برم خونه کلی از مامان و بابا روحیه میگیرم و با یه آرامش بهتری بر میگردم. شاید این همان روزنه ی امید که داشتم به بودنش شک میکردم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 17:4 توسط مهدخت |
|
|
دیروز چه شوقی داشتم برای آنچه امروز در دستان من است؛ ...و اینک لبریر انتظار برای فردایی که نمی دانم...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت 17:33 توسط مهدخت |
|
|
چند روزه که دلم می خواد وبلاگ رو به روز کنم اما انگار حرفی واسه گفتن ندارم .چیزی به ذهن خستۀ
من نمی یاد.کلمه ها که مثل همیشه هیچ کمکی که ندارن به من بدن...
می خواهم بگویم گویید که زمان مجالم دهد. گویید که زمان بایستد. من حرف دارم؛ صبر کنید، صبر کنید صبر... من هنوز شما را می خوانم به من گوش دهید این آوای من خسته است و چقدر واژه های من برایتان بیگانه اند و در ذهن تاریک شما خانه به دوش من هنوز حرف دارم کمک کنید...یاری ام دهید
...نه گویا دیگر زمانی نیست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 17:8 توسط مهدخت |
|
|
به خاطر پریشانی گیسوی مجنون پیر در باد به خاطر عطر نان گرم در تنور داغ به خاطر تمامی خاطرات خوب ؛ تمامی خاطرات شاد ***** تو را به خاطر چشمهای باران زده ات در زیر درخت ِ
تو را به خاطر دوست داشتن معصو مانه ات تو را به خاطر تو دوست می دارم آبان ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 آبان1386ساعت 0:30 توسط مهدخت |
|
|
امروز تصمیم گرفتم اسم وبلاگم رو عوض کنم. از سر دردهای دانشجویی خودم خسته شدم...
به همین دلیل امروز اسم وبلاگم رو تغییر دادم. نمی دونم که خودم راضی می شم از این اسم یا نه اما از اسم قبلی خسته شدم.خیلی هم خسته شدم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 23:58 توسط مهدخت |
|
|
روزی هزاران هزار بار به فروش میرسد؛ تنش ؛ در زیر نگاه ناجوانمردان عشقی در میان نیست ؛ فقط تنی که معامله می شود برای چه؟ برای لقمه ای از نان . نه از شبای پر ستاره ، نه خنده های دخترانه ، خبری ندارد این زن بیست ساله... فقط آشناست او با یک رژ قرمز و یک مداد ِسیاه ِچند ماهه و هیاهو هر روزه اش آیینه ای در جیب کیفش برای تصدیق نگاه مُرده ی نامادرانه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 23:32 توسط مهدخت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم. و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|