تبليغاتX
دلواپسی های من
برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است.

 

بنا به پیشنهاد دوستم ثلث اول برای یادآوری لحظات خوش با یه بازی وبلاگی  تصمیم گرفتیم که دوستاشتنی

 

هامون رو بگیم و به خودمون یادآوری کنیم که هنوز خیلی چیزها هست که باعث خوشحالی ما میشه.

 

همیشه هم از ناراحتی ها (واقعیت های روزانه) گفتن که فایده نداره.یعنی ما که خیری ازش ندیدیم شاید از اینکه

 

ببینیم.

 

من هم از اینها لذت می برم:

 

1-     از این که با کلی از دوستام توی حیاط منتظر سرویس هستیم و بدون توجه به کسی از ته دل می

خندیم.

 

2-     از اینکه می تونم سر کلاس تاریخ تحلیلی صدر اسلام راحت بخوابم.

 

3-     از sms هایی که زهره برام می فرسته و من کلی عشق می کنم.

 

4-     از شبهایی که بچه های اتاق می رن و می تونم بدون کله مزاحمی یه استراحت درست و حسابی بکنم.

 

5-     از زنگ گوشیم موقعی که دارم می گم هیچ کی یادی از ما نمی کنه.

 

6-     از شعرهای مهدی در وبلاگش که وقتی توی جلسه می خوونه می تونی خودت هم باهاش زمزمه کنی.

 

7-     از دعوتهای عمه واسه آخر هفته که از موندن توی خوابگاه نجاتم می ده.

 

8-     از اینکه وقتی فکر می کنم از کسی بدم نمی یاد و همه رو خیلی دوست دارم.

 

9-     از کیف مشکی ام که خیلی بزرگه و من رو از شر پاکتهای اضافی نجات می ده و دوستام می خندن و

 

می گن این ساک بچه مال کیه؟

 

10-از کیف پولم وقتی میرم عابر بانک و قطرش زیاد می شه.

 

11-از روزهایی که می خوام برم خونمون و مامانم زنگ می زنه ومی پرسه غذا برات چی درست کنم و

 

کجا می خوای بریم.

 

12-از بودن پیش نسیبه که مثل یه خواهر می مونه واسم.

 

13-از پسر فالیه سر خیابون ملک(اراک) که همیشه کلی می خندونم و نمی ذاره از جام تکون بخورم.

 

14-از گربه های خوابگاه که همیشه جیغ بچه ها رو در می یارن و من دوسشون دارم.

15-از کلاسهای کاربرد رایانه استاد هروی که خیلی پر باره فقط اگه بچه ها شلوغ نکنن.

 

16-از یادگاری هایی که من رو به یاد عزیزانم میندازه.

 

17-از یه روز جدید و یه سری دردسرهای جدید.

...

خوبه که یادم اومد چقدر چیز برای خوشحالیه من هست و داشتم از یاد می بردمشون.

 

منم این دوستان رو به این بازی دعوت می کنم:

 

شایان ربیعی

مژگان 

 

راستی یه دقیقه بیشتر تون مبارک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 15:34  توسط مهدخت | 

 

.مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد

 

آمدند. قلب او کاملاًسالم بودو هیچ خدشه ای برآن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند. مرد جوان ، در کمال

 

افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.

 

ناگهان پیرمدی جلوی جمعیت آمدو گفت:((اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.))

 

مرد جوان و بقیۀ جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردتد. قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود. قسمتهایی

 

از قلب بر داشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده  بود.

 

مردم با نگاهی خیره به او می نگرستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری

دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:((حتماً شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب

 

تو،تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))

 

_((درست است ، قلب تو سالم به نظر می رسد ،  اما من هرگز قلبم را با قلب تو عزض نمی کنم.می دانی،هر

 

کدام از این زخمها نشانگر انسانی است  که من عشقم را به او داده ام و بخشی از قلبم را به او بخشیدم . و گاهی

 

آنها نیز بخشی از قلب خود را به من داداند که به جای آن تکه بگذارم اما چون تکه ها مثل هم نبودن گوشه هایی

 

دندانه دندانه در قلبم وجود دارد. هر کدام از این شیار های عمیق نشانگر عشق عمیقی است که داشته ام.))

 

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود، از قلب جوان و سالم خود ، تکه

 

ای جدا کرد و به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد هم بخشی از قلب  زخمی و پیر خود را جای زخم قلب مرد جوان

 

گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود.

 

عشق ، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

                                                                             از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

 

 

پ.ن۱: این مطلب رو برای کسانی نوشتم که یادشون رفته از قلبشون به من بدن.

پ.ن۲: البته یادم رفت بگم عشق هم به زور نمی تونی بدست بیاری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 18:52  توسط مهدخت | 
امروز خيلي روز خسته کننده و دلگيري بود.با اينکه  اولين روز هفته بود اما واقعاً بدون انرژي بودم.

چهار هفته اي هست که خونه نرفتم و خيلي هم دلم تنگه.اما همين روزها ميرم.

دوري از خوونواده به يک طرف ؛ شکستن گاه و بي گاه  دل هم توسط دوستان به يک طرف ديگه همه

دست به دست هم ميدن که زندگي توي اين شهر شلوغ خسته ات بکنه.

هميشه آدم کساني رو که خيلي دوست داره ازشون توقع زيادي هم داره اما آخر سر ...

دلم براي دوست خوبم که از بودن کنارش لذت مي بردم تنگ شده اما چه بايد کرد؟؟؟ نمي شه از

دنياي سرد و تاريک و آدماش بيشتر از اين توقع داشت.

خنده داره...خيلي خنده داره... همش مي خوام به روي خودم نيارم و هيچ چي نگم اما امان از اين

رنگه رخساره...

شايد هم از شدت فشارهاي دانشگاه و دوري از خونه خيالاتي شدم.

نمي دونم...اما مي دونم که دوستش دارم...همين...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 22:21  توسط مهدخت | 
 

امیدوار باشید...

  

 چون من هنوز زنده ام ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 17:0  توسط مهدخت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم.
و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما...

نوشته های پیشین
خرداد 1388
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
تو را دوست می دارم
تشنج دانشجویی تغییر می کند
اینجا تنی به فروش می رسد...
جای خالی
شعر عاشقانه
خداحافظ تابستان
نگاه تو
روح بزرگ شیطان...!!!
سفربه ناکجا آباد...
زن در کشاکش سنت و تجدد
قبرهای بی نشان
چه خبر؟
مرگ در همین لحظه
خانمها با کارفرما مهربون باشید...!!
عشق و آزادی تبعید شدن...
ستاره ی من
کودکان خیابان
آمدن تو...
ویرانه وطن
یک تب
سر دردهای من
هرگز مگر هرگز
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
جمعه که خون می چکد
پیوندها
از زندگی(دکتر احمدنیا)
ایران ب ب ب
رویش
یاغی(زهره)
رنگ فریاد
قلندر نامه(سلیمان محمدی)
نگاشت(عسل)
ثلث اول (مهدی جلیلی)
نگاه فرداها(علی عسگری)
شب سیاه (نرگس و امیر)
ساعت صفر
حرفهایی روی دیوار(ریحانه)
کمیته دفاع از حق تحصیل(دانشجویان علامه)
نگر خواهی(مجید)
تولدی دوباره(مژگان)
مه(همایون)
رویای توپچی(امیر یعقوبعلی)
کاش فریاد نگاهم را می شنیدی
برنیامد از تمنای لبت کامم(شایان ربیعی)
من ؛ تو ؛ ما(سعید)
علامه بلاگ
جهان دیگری هم ممکن است(شیما)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM