![]() |
![]() |
|
| برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است. |
|
امشب حتی دل آسمان هم همنوا با من گرفته. یه نگاه به آسمان بیانداز ، به آسمان دلت هم نگاه کن.. نمی دونم چرا این دو روز دلم خیلی تنگه. شدم مثل عاشقهای بی قرار و منتظر اما ... تحمل نگاه پر از سوال خودم روبروی آیینه هم ندارم. دلم برای هیأتهای شب های عاشورای هرسال تنگ شده . اما دریغ که امسال سرما مجال این کار هم به ما نداد.فقط حسرتش را بر دل ما گذاشت.افسوس و صدافسوس. این چند روز که راحت می تونستم از بچه های دانشگاه و حکمهایشان خبر هم بگیرم بیشتر از همیشه حالم گرفته می شد و دلم تنگ شده. حکمهای دوباره و احضارهای دوباره و زمستان سردی که هر روز عزیزی را ازمان ربود. زمستان که همیشه فصل بی برگی و ناراحتیست اما امسال دست زمستانهای گدشته رو از پشت بسته و آه بر سینه های همه بر جا گذشته. به اطراف خوب نگاه کن حتی نگاه ها هم بی روح و مرده شده. نمی دونم فردا حرفی برای گفتن خواهم داشت یا نه اما اگه نیامدم و ننوشتم برای امتحانات، دوباره 1شنبه به شهر خواب رفته خواهم رفت. امیدوارم همه توی این امتحانات آخر ترم موفق باشن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 دی1386ساعت 23:46 توسط مهدخت |
|
|
بی آنکه بخواهم عاشقت شدم و بی آنکه بدانی حتی یک بوسه به من نبخشیدی بدون اینکه با تو باشم هنوزم شعرهای نابت را زیر لب برای تو، فقط برای تو زمزمه می کنم.
کاش می دانستی که هنوز هم بارش برف یادآور سپیدی عشقمان است که آرام آرام ذوب شد و من بسان آدم برفی کوچکی چشمانم لبریز از تمنای سرما بود... ولی شاید این حرارت عشقمان بود که مرا ذوب کرد و امسال سرمای زمستان من را به یاد آب شدنم در زیر حرارت نگاهت می اندازد.
اما افسوس که باز هم تو ندانستی و آرام و بی صدا از کنار من گذشتی بی آنکه حتی بوسه ای به من ببخشی...
دیماه ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 18:3 توسط مهدخت |
|
|
پنج شنبه بعد از 12 روز موندن توی خوونه برای امتحانات پایان ترم رفتم تهران...تهران... توی سرمای جاده 4 ساعت تحمل کردن برام خیلی سخت بود، اما خوب خواسته یا نا خواسته باید تحمل می کردم.شب مسوول خوابگاه پیج کردن که دانشجویان عزیز امتحانات همه سر جای خود باقیست...فردا صبح (جمعه)که از خواب بیدار شدیم مسوول عزیز اعلام نمودن که امتحانات تا اول بهمن ماه عقب افتاده ...فکر می کنم اگه همه ی تصمیماتی که اخذ می شود از طرف دولت محترم به همین سریعی و در کمترین زمان باشد دولت ما یکی از دولتهای هنرمند می باشد:-) جمعه هم باز عازم سفر به دیار خود شدیم با همه ی خستگی فرار از خوابگاه رو به قرار ترجیح نمودم. جاده خیلی ترسناک شده بود. همش یخ، ماشینهای لیز خورده و تصادفی، فقط یک لاین باز برای عبور و فرار از جاده، تاریکی و باز همان یخ و وحشت ماندن در سرما:-( بالاخره آمدیم... در این بین با ماشین یکی از عزیزان در شهر هم گشتی زدیم و شاهد خانه های یخ زده بالای کوهها شدیم.منظره ای که همیشه دیدنش تا چند وقت بهم می ریزم و اعصابم خورد می شه.خونه های بدون سقف...شیب زیاد...مسیر سخت رفت آمد ... و چشمان دختری که نمی شد تشخیص داد یخ زده یا به نقطه ای خیره شده... تقریبا ً دو روز گذشته؛ اما هر وقت به چشمهای یخ بسته ی آن دختر کوچک با دمپایی های پلاستیکی ، انگشتان قرمز و موهای آشفته ی خرمایی رنگش می افتم ؛ بی آنکه سرما را حس کنم خون در بدنم منجمد می شه... چه کابوس خوفناکی برای این زیبای غمگین رقم خورده... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 0:0 توسط مهدخت |
|
|
امروز به خاطر تولد مامان با وجود سردی هوا مجبور شدم از خونه در بیام . از روزی که برگشتم تا امروز همش تو خونه بودم. و قتی از پنجره زمین های یخ بسته رو می بینم و فکر می کنم روی این یخها باید راه برم مُخم سوت می کشه. عصر هم که خبر تعطیلی دانشگاههای آزاد شهر باعث خوشحالی فراوان دوستان تنبل شد. از یه طرف هم خبر رسیده که امتحاناتی که روزهای 7 و 8 محرم گذاشته بودن لغو شده البته دانشگاههای سراسری...!!! نگران پنج شنبه ام که توی این هوای سرد باید 4 ساعت بشینم توی اتوبوس البته اگه تا تهران یخ نزنم شانس اوردم. فقط خدا کنه امتحانات زمانش تغییر نکنه که حوصلۀ دوباره برگشتن هم نیست. سردی هوا امروز همۀ عزیزان رو به یاد شعر مهدی اخوان ثالث انداخته بود که می گه((هوا بس نا جوانمردانه سرد است...))چون از طرف خیلی از دوستان بصورت اس ام اس برام فرستاده شد. خلاصۀ کلام اینکه توی این هوای سرد هیچ چی بیشتر از تو خونه بودن و با خیال راحت خوابیدن به آدم کیف نمی ده... پس بی خیال همۀ این تصمیمات اخذ شده توسط دلسوزانمان می شویم و خواب رو به همه چی ترجیح می دیم که ببینیم تا فردا چه تصمیمی برامون می خوان بگیرن. شب خوش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 دی1386ساعت 1:34 توسط مهدخت |
|
|
چهارده روز از اولین ماه زمستان می گذره. تنها چیزی که الآن فکرم رو مشغول کرده امتحانات پایان ترمه. از سرمای تهران فرار کردم اما توی چاه افتادم چون اینجا خیلی سردتر و خشک تر از تهرانه. کلی درس داشته باشی بخوونی و سرما هم خورده باشی، چه حالی می ده.مخصوصاً اگه هر روز جزوه ی روانشناسی اجتماعی استاد کباری هم مثل آیینه ی دق جلوی روت باشه. از زندگی سیر می شی.هر چی می خوونی می بینی هنوز همون صفحه یی که بودی هستی. در این بین هم قرصهای مسکّن هم کم کم اثر می کنه و یه خواب عمیق می یاد سراغت... به به چه لذتی داره این درس خووندن. می خوای سر خودت رو بکوبی به دیوار. دنبال هر بهانه هستی که به هر کی دستت می رسه گیر بدی. به این می گن یه فرصت خوب و آروم واسه درس خووندن...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 18:6 توسط مهدخت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم. و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|