![]() |
![]() |
|
| برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است. |
|
راستش رو بخواهید تصمیم نداشتم تا دو سه روز دیگه بنویسم. فکر می کردم موضوع هام تکراری شدن.
البته همین جوری هم بود.خوب روزای تکراری، اتفاقات تکراری، نوشتنهای ما رو هم تکراری می کنه.
امروز برای مراسم هفتم یکی از بستگان روانۀ بهشت زهرا شدیم. (خدا براتون غم نیاره.)قطه ای که این
عزیز مرحوم خاک شده بود در کنار قطعۀ مجاهدین شهر مون بود. من این همه بهشت زهرا می رم اما تا
حالا این قطعه رو ندیده بودم.بالای هر مزاری یک سنگ کوچک فقط به عنوان اسمشون می شد اونجا
دید. اسفناک بود. خیلی بد تر از اونچه که فکر کنید. به مرده هاشون هم رحم نمی کنن. خانواده هاشون
حق گذاشتن سنگ برای عزیزان از دست رفتشون نداشتن.
یعنی اختیار یک جسم بی جان هم ندارن!!بغض گلوم رو گرفت. چشمهای همراهم نمناک شد. شاید
خاطره ای براش زنده شده بود. اما اگه سنگ قبر نداشتن جاش پر شده بود از سبزه وچمن.
برام خیلی سنگین تموم شد. یاد یه بیانیه ای افتادم که زمان جشنهای بهمن ماه خیلی میذارنش.((این
محمدرضا پهلوی بود که قبرستانها رو آباد کرد و...))آره خیلی هم آباد کرده...
من اگر چه سنی ندارم اما این رو خوب می دونم تو هر دوره ای حرف حق زدن یعنی سکوت ابدی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 22:54 توسط مهدخت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم. و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما... |
|
RSS
|