![]() |
![]() |
|
| برای آزادی،هر زندانی رهایی،هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است. |
![]() غروب زیبای خورشید در روستای کوچک برج ![]() خانۀ کوچک یک روستایی ![]() و ریلهای قطاری که هر بار عبورش خانه های اهل آبادی را به لرزه وا می دارد ![]() این هم مقبرۀ جدّ عزیزم در قریۀ برج این چند روزی که گذشت هر چند
فرصت نکردم درس بخوونم اما خوب به جاش حسابی تفریح کردم و به عذاب مقبرۀ جدّم و پدر جدّم و پدر
بزرگ جدّم هم دیدم ؛ برام خیلی جالب بود. ایشون هر کس شبی ز وصل تو محروم می
شود تا صبح روز حشر شبش شوم می شود حاشا که از تو سرّ تو مکتوم می شود دارد هر آنکه عشق تو معلوم می شود کاین نکته
از جفا ی تو مفهوم می شود با محنت
عشق لازم و ملزوم می شود ندهد اگر
که جایزه مذموم می شود حاشا که
بر مشیت ِ مختوم می شود آنرا که
ذکر لب حی قیوم می شود گاه از
شجاعت است که مظلوم می شود سنگ ار چه
نرم گشت نه چون موم می شود مژده سوی عراق فدایی به صبحگاه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 23:21 توسط مهدخت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی روزنامه نگاری در دانشگاه علامه هستم. یه انسان با ایده های مخصوص خودش برای زندگی... عاشق ِ عشقم و آرزومند آرامش... پر از شور ِ جوانی...
نمی دونم زندگی رو تا چه حد دوست دارم اما می دونم زندگی رو با همه ی دوستان خوبم دوست دارم. و در آخر اینکه اگر عشق همراهمان باشد در برابر همه چیز تاب خواهیم آورد...پس این عشق تقدیم به همه ی شما... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|